در کش و قوس قرار دارم. کششی بی وقفه مرا به تحلیل و تدریج ام می برد. چنان که قلبم را به خود فرا خوان می دهد که تماما هیاهو ست. چیزی که نمی دانم چیست؟ تنها می دانم که می گوید بیا و نمان.زیر پایم را سست دهرآشوب...
اوایل آشنایی مون بود که از علاقه ام به یک دانه ی بلوط زدم. خنده کرد و گفت اخه این چیز ها رو از کجات در میاری؟ گفتم اگر قایلی به نا خودآگاه، از ناخود آگاهم. گفت ناخود آگاهتم مثل خودت عوضیه! یعنی با هم دهرآشوب...